کارگاه مطالعات بنیادی تابستان 97 : مادربزرگ هملت!(1 مرداد 1397)

کارگاه مطالعات بنیادی تابستان 97 : مادربزرگ هملت!
مدرس: دکتر بهاره محمودی - ما در این کلاس، به بررسی داستان از یک منظر جدید خواهیم پرداخت. داستان را می گذاریم روی میز و کالبد شکافی اش می کنیم. فکر می کنم برای هر اهل داستان لازم است که یک بار تکلیفش را با خودش روشن کند.
عنوان کارگاه: (دو جلسه ای)
مادربزرگ هملت!!
دبیر: دکتر بهاره محمودی – دانشجوی دکتری ادبیات دانشگاه تهران
فارغ التحصیل کارشناسی ارشد ادبیات دانشگاه تربیت مدرس – حوزه ی مطالعات علمی : فلسفه ی ادبیات
فارغ التحصیل کارشناسی فلسفه از دانشگاه تهران
فارغ التحصیل کارشناسی ادبیات دانشگاه تهران 

تا به حال به داستان ها فکر کرده اید؟ به جهان خارق العاده ای که ما را در خودش می کشد و جدی جدی وارد ماجرا می کند؟ فکر کرده اید که چطور درگیر احساسات می شویم؟ چند بار در داستان ها عاشق شده-ایم؟ چند بار برای کشته شدن شخصیت های محبوبمان غصه خورده ایم؟ آدمیزاد واقعی و غصه خوردن برای چیزی که واقعی نیست؟ عجیب است. پس چرا ما انقدر واقعی می بینیمشان؟ اصلا چطور درمورد آدمهای توی داستان حرف می زنیم؟ چطور به آنها اشاره می کنیم؟ به چیزی که وجود ندارد! جل الخالق! آدم باید خیلی بی عقل باشد! نه؟
البته که اگر جواب این سوال مثبت بود، سالانه تعداد زیادی کتاب و مقاله در مورد ماهیت داستان و  شخصیت های داستانی نوشته نمی شد. ماجرا خیلی جدی تر از این حرف هاست. ماجرا، از "صدق و کذب" شروع می شود. صدق ،"مطابقت با جهان واقع" است و کذب ،"عدم مطابقت". ما چطور دربارۀ داستان ها حرف می زنیم؟ هر چیزی که دربارۀ داستان می گوییم کاذب است؟ یعنی وقتی بگوییم" الیزابت در داستان غرور و تعصب با آقای دارسی ازدواج می کند" دروغ گفته ایم، چون نه آقای دارسی وجود دارد نه الیزابت؟ اما مگر نه اینکه این جمله واقعا در داستان صادق است؟
تا به حال به این فکر کرده اید که شاید جهان  های دیگری با قواعد دیگری به موازات جهان ما وجود داشته باشند؟ مثلا بیایید فرض کنیم هر داستانی جهان خودش را دارد و در آن جهان صادق است. مگر غیر از این است که هر داستان، دست آدم را می گیرد، می برد در دل یک جهان جدید، با آدمهای جدید؟ ما از کجا این آدم ها را می شناسیم؟ چطور دربارۀ آنها حرف می زنیم؟ یعنی اطلاعات ما دربارۀ داستان فقط متکی به اذعان نویسنده است؟ اگر نویسنده نگوید که "اسکارلت اوهارا" در "برباد رفته" دو تا چشم دارد، ما فکر می کنیم او یک موجود فضایی یک چشم است یا مثلا به جای دو سوراخ بینی، سه تا دارد؟ چرا چیزهایی که نویسنده در موردشان حرف می زند واقعی تر به نظر می رسند؟ حالا یعنی "هملت" مادربزرگ نداشته است چون "شکسپیر" در نمایشنامه اش از مادربزرگ هملت هیچ حرفی نزده است؟ مگر می شود کسی مادربزرگ نداشته باشد؟ اصلا ما چطور دربارۀ هملت حرف می زنیم وقتی که واقعا وجود ندارد؟ جهانی که داستان هملت در آن صادق است کدام جهان است؟
سوال های زیاد و مهمی از این قبیل، ذهن تعداد زیادی از فیلسوفان را به خود مشغول کرده است. داستان، از عجیب ترین مخلوقات بشر است. مخلوق بی دست و پایی که ساعت ها ما را میخکوب می کند. ما را می ترساند. خوشحال می کند و حتی گاهی به گریه می اندازد. عجیب نیست؟ تا به حال، هیچ وقت، بعد از تمام شدن یک کتاب تاثیرگذار، به جهانی که برای مدتی در آن زیسته اید فکر کرده اید؟ تا به حال برای شخصیت های یک داستان دلتنگ شده اید؟ برای فضای یک داستان؟ برای فلان قصر در فلان کتاب؟ چشم هایتان را ببندید تا یادتان بیاید که برای هر داستانی که در کتابخانه تان دارید، چه جهان بزرگی در ذهنتان ساخته اید.
ما در این کلاس، به بررسی داستان از یک منظر جدید خواهیم پرداخت. داستان را می گذاریم روی میز و کالبد شکافی اش می کنیم. فکر می کنم برای هر اهل داستان لازم است که یک بار تکلیفش را با خودش روشن کند. یک بار بنشیند و به ماهیت " داستان" فکر کند. به این که شخصیت های داستانی کیستند و وقتی دربارۀ داستان حرف می زند، سخنش صادق است یا کاذب.
فکر می کنم برای هر داستان خوان حرفه ای، لازم است که یک بار دربارۀ داستان " بیندیشد."
بازگشت به صفحه اصلی